آقا! این نامه باید تا پس فردا برسه کافه ریمار!
اینروزها٬از درون خسته ای. گویی فقط می خواهی زمان بگذرد.
.......................................................
«تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی٬من به خدا رسیده ام»
...و کسی نیست تا ترا به «ظهیرالدوله»ببرد از برای دیداری نو٬اشکی نو...تو نمی توانی از امروز فرار کنی و پناه دیروز بگزینی. شکوه مکن!
«غمها به سر آمد/درد غم دوران/از دل بزدودم...»
...............................................................
هیچگاه نخواستی فرزندی داشته باشی. اما «آوا» و «نگاه» را عجیب و بسیار دوست داشته ای. بارها پابه پایشان٬یاد هفت سالگی کردی و ـ نهان ـ گریستی...راستی! تو اهل کجا بودی که قرعهء تبعیدت به اینجا زدند؟ چرا ترا سرزمینی نیست؟
«خدای را! ناخدای من! مسجد من کجاست؟»
بوسه ات بر پیشانی «آوا» می نشیند. به چه می اندیشی؟
....................................................................
سرم درد می کند. شاید از گرما باشد. نوشته ای که هوای «ورشو» هم چنگی به دل نمی زند...هنوز سراغ آن زن «قد بلند» و «سی و چند ساله» ـ که در کافهء خلوت٬به تماشای نگاهت و شنیدن داستانهای بی مخاطبت می نشست ـ می روی؟...آری! من هم سراغ کسی می روم.
......................................................................
برایت یازده نوشته فرستاده ام.همه٬تکراری.
برایم یک پاسخ فرستادی!...دیگر خبری از سیگار و حلقه نیست. حالا٬ارزانی رود چرا؟ من که دیوانهء آن نشان تأهل بودم...(باز٬سرم درد می گیرد.)
........................................................................
...تلفن زنگ می زند. تویی: نامه٬پاره می شود. پوره می شود.
خوابم می آید. حرفها٬برای بعد. باشد؟
کات!
پ.ن: زور می زنم. حس می کنی؟ فقط برای صرف فعل «هستن». در پذیرش شرمساری ام٬دریغ نکن!
