تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - نوش! نوش! لا جرعه ی لیالی...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

نوش! نوش! لا جرعه ی لیالی...

۱) توبه نامه می نویسم. خدایم نمی پسندد:« به نام دیگری٬ادامه می دهی؟»  می گریم. دخترکان سپیدجامه٬حلقه ی شوق زده اند گرد این تنهایی:«دنیای ما همینه/ بخواهی نخواهی اینه.»

۲) شباهت میان «شیراز» و «ازدواج» و «....» چیست؟ یک تنه٬لباس میهمانی بر تن٬ دوربین در دست٬ رو به آینه...

۳) سیگارم کو؟ اینهمه لاف٬مایه ی رنج است. بس نمی کنی؟

۴) باز٬ سیگارش را برمی دارد . آستین پیراهن راه راه را بالا می زند. شلوارک سبز تیره را می پوشد. با دوربین شکاری «محسن»٬ زوم می کند روی تنهایی های کارمند خوش تیپ!!

۵) بوی سفر می آید. از آن «دور و دراز» هایی که عمرش٬به «عمر»ی قد می دهد. به دلتنگی. به «حالا خیالت راحت شد؟».

۶) همصحبتی. با یک تنهای «تنها شناس». (؟) پس٬امیدی هست.

۷) مهار عاطفه. اشک! بیا! ببار! جامه درانی که من به راه انداخته ام٬ برهنگی و تحریک نمی شناسد. خون و درد٬تعفن و زجر...

۸) به ساز و سیگار و قهوه که می رسی٬خوشبخت ترین نکبت کائناتی! دورم شو!

۹) نشان تعطیلی چیست؟ بی حسی. بی مرگی .

۱۰) این موخره٬به دختر بیست و یک ساله ای می رسد که جسمش٬رفت. من و بی خبری٬ بهتی خریدیم از جنس زاینده رود. از جنس «باغ وردون»...

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:44  توسط هامون