خانم! چقدر عینک به سارافونتون میاد!
درد دندان٬آزار می دهد و تو٬از قدرشناسی یادی می کنی. از سلامت. از توان فریاد. یادت می رود در حال شکوه ای کودکانه بوده ای:«این سپهر چرا تا دو تا دختر می بینه٬اینقدر گه میشه؟...اوکی! سرسنگینی که مالیات نداره!» و فردا٬وارد «رییس» که می شوی٬فقط سپهر را می بوسی.
با دندان ورمی روی. این یکساعت آخر٬کند می گذرد. بنشین و ببین فرزاد برای گرفتن طلاق خواهرش٬ به چه حمله ی مسلحانه ای دست زد! ببین کوکتل را که آب پز می کنی٬چقدر بی مزه است! ببین آن کسی که سر چهارراه ناهید٬تو را «یابو» نامید٬کاملا در دسترس بود و تو ـ چون همیشه ـ فروخوردی حماقت او را٬در خود!
جلوتر بیا! چیزی که می خواهم بگویم٬هیچ ربطی به «کریستوفر فرانک» و کارت سوخت ندارد. این دندان٬حالا حالاها می آزارد٬شب نشین!
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:11  توسط هامون
