تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - تو دنیایی نو بساز! من هم خواهم خندید...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

تو دنیایی نو بساز! من هم خواهم خندید...

سخت است. یکی از اینهمه رویداد نکبت بار اگر سر من و تو می آمد٬دیگر نه تنها «بی خیال»  نبودیم٬ بلکه به آرزوی بی نفسی٬نفس می کشیدیم...

هشت صبح. دختران شهر شلوغ...به یاد دختر کم سن و سال عراقی و خانواده ی نگون بختش می افتم. و اینکه براستی برای اعمالی که ناشی از ویرانی روان است٬نمی توان مجازاتی تعیین کرد. اعدام؟ ابد؟ آیا حق ادا شده؟...می گویند:در حال عادی نبوده...

                                                -----------------------------

صبح٬حالم خوب بود! آفتاب هم بود. بی بهانه و با موهایی شانه نشده٬حالم خوب بود!

یاد این کره ی عظیم افتادم. یاد موجوداتش...یاد حقارت و «خدایا! دیگر مرا هشت مکن!».

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:43  توسط هامون