چوبه
شستن این سنگ خاکستری سودی ندارد. بالای سرت٬یک ابر تیره چهره ی آفتاب می پوشاند. سر که بلند می کنی٬باران است. بغض است. می کوبی بر روی سنگ.
«آخی! شب عروسیش بود خانوم؟»
«نخیر! دختر من٬باکره بود.»
«جدا؟...میشه یه لحظه تشریف بیارین داخل؟»
«بیام داخل مرده شور خونه؟»
* *
...و تو٬کمین کرده ای. با صدوپنجاه هزار تومان (ناقابل)٬نام شخص نامحترم لو می رود. جلوی چشمانت٬سرخ است. سرخ٬یعنی خون. یعنی خداحافظ آدمها!
«چرا اینجوری شدی؟ خیلی خوش هیکل بودی!»
«همینم قسمت تو نمیشه!»
* *
«یارو رو از سر طاس و موهای بلند پشت سرش شناختم. از اون عینک و ته ریش. تکیه داده بودم به صندوق ماشین و نگاش می کردم. هی پک می زدم٬پک می زدم...چرا باید یادم بره؟ نزدیکای سه صبح٬با ماشین هولناکش اومد بیرون. منم راه افتادم.»
* *
«ما که میایم خواستگاری.»
«مگه از رو نعش من رد شی!»
* *
«اوه٬شت! ماشین بهشت زهراس که چپ کرده. بیچاره خونواده ی مرده هه! نمی دونن لت و پار شده.»
«اون که مرده. چرا راننده رو نمی گی؟»
* *
...و تو٬کمین کرده بودی...زار می زنی و کمی آنطرف تر٬ذکر است و صلوات برای یک آشنای دیگر. تصویر را که می بینی٬عق می زنی. سرد می شوی. می خواهی قبر کناری را بکنی و فروروی. مبادا که...
کات!
