...
گفتی:«فردا٬هپت هپت هپتاد و هپته!(۷/۷/۱۳۷۷)» من٬عاشق ترت شدم. گوشه ء شستت را جویدی و بعد آنرا به مبل ساییدی:فروریختم.
«میون اینهمه خونه که خفه خون گرفته ن٬یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر می شه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه.» (۱)
حیف! حیف که میهمانان ناخوانده ـ که هیچگاه به منزل ما نمی آمدند ـ ماندنی شدند و شما٬برخاستید. آنچنان پرمهر با من دست دادی که فاصلهء فرش به عرش٬ثانیه ای نکشید. چقدر دوستت می داشتم!
«در مرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شده ام٬هیچ نگفت. وقتی جزییات روح مهتاب را برای او شرح دادم٬هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن٬دختر عباس آقا هم قشنگ تر است٬ گفت:«مگر عباس آقا دختر دارد؟» پدرم هیچ وقت عاشق نشد.حتی عاشق مادرم نبود٬اما او را دوست می داشت. خیلی دوست می داشن...» (۲)
«میم» می گفت تو زیبا نیستی. من٬ساکت می ماندم. به دنبال تصویر تو بود٬ که یافت...
«هنوض هم هر وخت دختری روسری اش را جلو می کشد٬یاد تو می افتم.هر وخت کسی می خندد و لپ هاش گود می افتد٬ یاد لپ های تو می افتم...از شما و پدر بزرگ وارتان به خاطر دعوت از این جانب سپاس گذارم.متاصفانه شرکت در مراسم اضدواج جناب عالی برای من امکان پظیر نیست...» (۳)
.............................................................................
دو ـ پستچی
بهارک عزیز٬سلام! ساعتی از نیمه شب گذشته و ارمغان گرما و خیال٬ هجوم بی خوابی ست. در این چند ساعتی که گذشت٬ بسیار ـ بسیار خاطره و فکر از مانیتور یک میلیون اینچی ذهنم عبور کرده است. یاد جمعه ای می افتم که هردو کنکور آزمایشی داشتیم و کلاسهای پس از آن را ـ در پی اصرار شب پیش تو ـ رها کردیم. سینما «آزادی»٬ «تعطیلات تابستانی» را بر پرده داشت و ما٬تنها موفق شدیم حدود پانزده دقیقه از فیلم را تماشا کنیم. بعد٬ گر گرفتیم و ...
دریای اینجا را بسیار دوست می دارم! به من حس می دهد٬جان می دهد. بغض کنار آن از زمین تا خدای زمین با بغض و حال و هوای دریای شمال تفاوت دارد. صدایم را به بر موج رها می کنم:« من به هر سو می دوم گریان/ ازین بیداد می کنم فریاد/ ای فریاد/ ای فریاد!» اتحاد بی شمار قطره٬ کوبشی ایجاد می کند و من را ـ در اوج زندگی زمینی ـ به یاد تو می اندازد.
پلکهایم٬سنگین. ۲۹خرداد۸۵ بوشهر
*
توماج(عزیز یا عزیزم!)٬سلام!
جدا این ایمیل از تو بود؟ این همون توماج سابقه که بعد از سه سال و نیم یادی از من می کنه و ـ تازه ـ اینقدر رسمی؟
چی شده که جای بخاطرآوردن خونهء ولنجک ما و مهمونی هایی که می رفتیم٬یاد کنکور کذایی و سینمای مرحوم افتادی؟ از همه جا ناامید بودی که برای من چند خطی تایپ کردی.نه؟
راستی! یه سوال باید ازم میکردی که چون نکردی٬خودم جوابشو میدم:نه. من هنوز ازدواج نکرده م!!!
پس حسابی سیاه سوخته شدی. من٬نه دریای جنوب رو دوست دارم٬نه شمال. خره! رفتی اوجا پول دربیاری؟ نکنه زن دوم گرفتی؟ اهل همونجاس؟!!!!
خب٬بذار یه خورده جدی باشم:عزیز دل مامان! من٬اوکی ام. دارم با پیپ بابا حال می کنم و شوی «پینک» می بینم. خیلی حال کردم که ازت خبردار شدم! این شمارهء منه...
.........................................................................
سه ـ کمانچه
...با شکم سیر٬دوستت می دارم.
خوب از کار بی کاری فرار می کنم.نه؟... من مهندس ام.نه؟
در خانهء کوچک٬ رختخوابی هست که تنها به هنگام حضور میهمان٬جمع می شود.هوا گرم است. ساز «کلهر» گرم ترم می کند...با درد روان٬دوستت می دارم.
«داغ تو دارد این دلم...»
صندلیهای لهستانی را برداشته اند. فشارم٬زیر نُه است. قهوه و سرگیجه٬درهم می لولند. «اژدهای نیکی» را برایت آورده ام. باورت نمی شود کار دست است. کار کسی که زندگی اش از فقر و بی سامانی٬ در حال پاشیدن است.
«آب زلال من٬تویی...»
از رویدادی نیامده٬می هراسم. ای کاش می توانستم سراغ کار دیگری بروم!
نوای اذان٬آرامم می کند.
« «نزاری از تابستان است» ـ دختر چنین گفت ـ
و آن گاه اشک ها فرو ریخت.»
به سفر می روم. با همه عشق به آفتاب٬ تابستان امسال گنگم می کند. دچار احوالی هستم که هرچه تلاش می کنم٬ نمی توانم بیانش کنم. باشد تا سفر٬آرامشی دهد! (کی؟ کی با شمایان که از جنس منید٬سفری را تجربه خواهم کرد؟)
«در دل مه چشم به راه دوستی تا پدیدار آید.»
باید از نو به دنیا بیایم! اهل تحمل نیستم. این بار٬نه می خواهم «رومئو » باشم٬نه «آشیل». باشد تا دیگر بار٬پشیمان نگردم!...یکی آوازه خوان تنها.(چقدر کلنجار می روم!)
..............................................................................
چهارـ سرخ
آنطرف٬«...» است. آنطرف تر٬کویر. و ما٬سوی «ابیانه» می رویم. کولر ماشین٬خاموش می شود و خنکای ای دیار٬طنازانه ما شهرنشینان را ریشخند می کند...دیگران را رها می کنم و به کوچه هایی ـ که هیچکدام بن بست نیستند ـ پناه می برم. خدایا! چقدر آرام ام!...نمی خواهم بازگردم.
*
هه!...کودکی دیگر زاده می شود.من فرار می کنم. جیغ...
دست بر دیوارهای کاهگلی می سایم و می دوم. دختر بچه ای برای یک مرد از «کریم خان» می گوید. نگاهش می کنم:«من نیز روزی زاده شدم.»
می دوم.رود و خاک٬در من...راستی! تو و آن تصویر دوست داشتنی اگر نبودید٬آیا من در این نیمه شب می نوشتم؟ تو٬کی زاده شدی؟
*
...صدای کلون. دختری به نام «آیه» ٬در می گشاید. ( ...ما به ناز تو جوانی داده ایم.)
کات!
پ.ن:
۱٬۲٬۳: «چند روایت معتبر» مصطفی مستور.