سوزنبان
چه طنازی! چه طنازی!...در پس چندین حجاب٬چهره و روح را گران روا می داری...حسرت٬نه از شبی ست که بانویی با پیرهن تیره ی بلند ترک خلوت ما کرد و نصیب٬ربود. حسرت٬نه از نگاههای دور و لبخنده ای تلخ تر از دشنام بود. درد٬از هجرتی بود به خواسته و ایمان. که مگر اینهمه صبوری و شور٬نازنین ناز چهره را قد نمی دهد؟
باشد! سر به سنگفرش این خیابان پرخاطره و تو٬رفته بر خاک و خاشاک «گذشته ها گذشته». نوش من باد بغضی غریب روانه ی یکی کرشمه ی نو کردن!
* *
پایین تر از سینمای مرحوم٬در «هفت سور»٬به جاودانگی ام پک می زنم...رنگ گونه هایت٬سرخ نبود. آبی بزن بر این صورت و بزک!
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:59  توسط هامون