ملایر
این شیوه ی کار و زیستن تو آزارم می دهد. صدوپنجاه دقیقه در کنارت می مانم و در می یابم تنهایی ات را٬ویرانی ات را. قوطی های الکل خالی می شوند. چه سیاه شده ای!
راستی! پیش از اینکه سفرهای طولانی تو دوباره آغاز شود٬ما در آن خانه ی کوچک زندگی می کردیم و می گذراندیم٬به قناعت. و هنوز هم...(هه!)
* *
ده ساعت رانندگی و رستوران مهتاب و صدای استاد. من٬در پی تو ام٬که خودخواسته٬گم کردی ریشه و جان ما را...تو٬با آن صدای گرفته و نوشته هایی که مرا یاد آغاز «لاکپشت ها هم پرواز می کنند» می اندازد. باز آ !
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 14:53  توسط هامون
