حدیث مفصل
همه چیز ازنو آغاز می شود. پس از یک آخرهفته ی پرکار و خسته کننده و شاد٬شنبه ی تیره نوید مرگی دوباره می دهد. به هیچ روی٬شادمانیهای آن دو شب پیاپی را فراموش نمی کنم. اما این حرف می آزاردم :«آقا٬ تو برخلاف وبلاگ «سکته» ای که داری٬آدم خیلی شادی هستی!»
* * *
نمی دانم چیست که به یکباره درونم ترشح می کند و عصبی می شوم و ـ چون همیشه ـ درخود می ریزم. بغض می کنم و نگاهی کشنده به عقربه ی ساعت می اندازم. «ببین! من دیگه باید برم! سرویس رفت.» (تق)
* * *
باید بزنم بیرون. سیگار هم ندارم.
کات!
پ.ن: دیگر تمام شد آنهمه/ ای تو از انتظار آدمی و پری...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:52  توسط هامون
