حدیث مفصل (4)
بمیر! بمیر! تا تو بمیری٬گرفتن اثرانگشت هم به پایان می رسد. حتما به مراسم خواهد رسید.
از دفرم شدن چهره و دندان قروچه٬نجوای درد به گوش می رسد. از نفسهای پیاپی که عجیب عجیب مرا به یاد سالهای آغازین این دهه می اندازد٬تا گونه ی گرفتن قلم و سگرمه هایی درهم و بوی کافور و...
ببین! احوال من به هم ریخته. و این آرامش دور٬دور از دست و روح٬نباید با من بازی کند. نه...نباید...
یکبار هم که شده٬مرا جدی بگیر! مرا٬ و روح خسته ام را...
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:3  توسط هامون