حدیث مفصل(5)
جلوم تار میشه. گریه میکنم. سکوت میکنه. سیگار میکشه. با تلفن حرف میزنه. در فاصله ی چهل و هشت ساعت٬همه چی م داغون میشه. حوصله ی کار و شاگرد و گرما رو ندارم.
«گمشو کنار!»
یکی سر کارم گذاشته.
«میگم گمشو کنار!»
«چه بی ادب شدی!»
سرفه میکنم. مث بابا...ایکاش میتونستم چشمامو ببندم و یا ده سال برگردم عقب٬یا جای دیگه ای باشم! دلم میخواد دسته جمعی «درخت گلابی» رو ببینیم!
دارم متلاشی میشم!
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:35  توسط هامون
