تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - روی ماه خداوند را ببوس/مصطفی مستور

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

روی ماه خداوند را ببوس/مصطفی مستور

نوشته های ساده اش را دوست دارم! گاه ٬ ـ شاید به عادتی نادرست ـ جمله هایی از آن را یادداشت می کنم. کوتاه آنکه: عجیب در باب شماره ی چهارم حرف دارم و مخالف آن...لبخند٬هدیه به تو!

۱)هرکس روزنه ای است به سوی خداوند٬اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود.

۲)...آدمی که مشهور نیست٬وجود ندارد. یعنی وجود دارد. اما فقط برای خودش نه دیگران. و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد٬تنهاست. و من از تنهایی می ترسم.

۳) با خنده می گویم:«هر همراهی تا حدی مزاحم هم هست٬نیست؟» نمی خندد اما انگار مدت ها در این باره فکر کرده باشد  می گوید:«اوایل نیست اما کم کم مزاحم و حتی مانع هم می شه.» بعد با لبخند محوی می گوید:«و خاصیت عشق این است» و کنایه اش را نمی فهمم.

۴) «اگه خداوندی درکار نباشه٬مرگ پایان همه چیزه و در آن صورت زندگی کردن بافرض وجود خداوند که نتیجه اش دوری جستن از بسیاری لذت هاست با توجه به اینکه ما فقط یک بار زندگی می کنیم٬واقعا یک باخت بزرگه.»

 

کات!

پ.ن: ۱) من هم روبراه نیستم. اما هی نق نمی زنم. انسانها! همکاران!...

۲) ...و تو٬حس می کنی دچار یک «باخت» شده ای. خواهرت را بگو جدا شود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:59  توسط هامون