محسن نامجو
ترافیک٬سنگین است و تو ـ با آن موهای شرابی ـ کلافه شده ای. سیگاری روشن می کنی و « ببخشید خانم فندک دارین؟» را کر می شوی. زل می زنی به چراغ قرمز. قرمز٬ به سرخی رژ گونه ات...پک می زنی.
ماشینها درهم می پیچند و اگر نمی راندی «هش» را بر زبان٬راه نمی گرفتی.
-------------------------------------
خوابی می بینم خفن. دوردست٬نه فرشته ای بود نه سایه سار چهره های نه خواهرگون دوست داشتنی. لخت و پتی٬سرد سرد٬بی سیگار٬بی پناه...بلندم می کند. برای کوفت کردن قرص به همراه آب٬تا به سرچشمه می دواندم.
-----------------------------------------
کاش موهای تن انسان مانند این چراغ٬سبز بود...
رد می شوی. با سرعت.
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:24  توسط هامون