تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - ماشین چمن زنی

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

ماشین چمن زنی

ظهر شلوغ میدان هفت تیر. اخم کرده ام و از میان تیره پوشان و نوجوانان ـ به ظاهر ـ شاداب عبور می کنم. فصل امتحانات است.

از کیوسک روبروی «کندلوس» یک پاکت سیگار می گیرم. کاری ندارم. می خواهم سری به مغازه ی صوت و تصویری بزنم که شنیده ام تازه آغاز به کار کرده...نخ اول را آتش می زنم. زنگ موبایل: خیره به صفحه و نام تماس گیرنده٬به خاطر می آورم متن این موسیقی را اولین بار آن دختر ابرو پیوسته ی «سعادت آباد» نشین٬ برایم ایمیل کرد:«لذت ببر! دیوانه شو!» جواب می دهم.

گرسنه ام. «هرمز» باشد برای بعد از خرید و گشت و گذار!

«ا...اون آقاهه!»

برمی گردم. مردی که روزگاری پای ثابت تبلیغات تلویزیونی(پاک) بود٬ عبور می کند. نمی دانم چرا خنده ام می گیرد.

زنگ موبایل: «هامون! عروسی ما میای؟»

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:36  توسط هامون