اتوبان
درشتی نکن! تو که می دانی من چقدر حساس و تنهایم. می دانی پس از ده - دوازده ساعت پشت رل نشستن٬به درد کهنه ی کمر دچار می شود...اگر آمدم٬که هیچ. ورنه٬بماند برای آنها که سواری می کشند و ـ چه وقیحانه ـ سوی ناکجاآباد می رانند!
حدیث دوری و چارپارگی مان٬بس نیست؟حدیث اندیشه های والای تو که هیچ نشانی از زمین ندارد... درشتی نکن با من!
سالهاست که می خواهم در گفتگویی تند٬گلایه کنم. می خواهم آشنایانت را نقد کنم. بکوبم... چرا رویم نمی شود؟ چرا راه نمی دهی؟
* * *
درشتی نکن٬پدر!
کات!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:37  توسط هامون
