تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - اشک آن شب، لبخند عشقم بود.

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

اشک آن شب، لبخند عشقم بود.

چه تقارن غریبی!...وقتی که بهنام در آن سقوط لعنتی به خلیج فارس هدیه داده شد٬من و تو ده ساله بودیم. با بزرگترها می گریستیم و عمق درد را چندان آگاه نبودیم.

...غریب تر آنکه وقتی دیروز به تو یادآور شدم که هیجده سال از آن واقعه گذشته است٬گفتی:«من در دادگاه ام. داریم بصورت توافقی جدا می شیم...بعدا تماس بگیر!» نحسی دوازدهم تیر بر جانم نشست. پیغامی از تو می رسد:«ایکاش...ای کاش سالها قبل بجای بهنام نفس حبس کرده بودم و از دیار شما رفته بودم!...ای کاش!»

...و تو چقدر عاشقانه مهشید را دوست می داشتی! حالا...بی گناه٬فرزند چهارساله تان!

                *                                      *                                    *

...بهنام را نیافتیم.تو٬به آغازی دیگر بیندیش!...باشد تا سقوط ما نیز سررسد!

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 16:32  توسط هامون  |