من کم تحمل ام.
کافی نبود تمام فشارهایی که از ابتدای سال بر جان وارد شد و نحیف کرد؟ حالا٬صحبت از هجرت نیز به میان می آید. سفری که نه از روی بلندپروازی٬چه بسا نشان اجبار دارد.
«خدایا! برای من یه معجزه بفرست! مث ابراهیم...» (۱)
مایه ی تاسف است این صبر بسیار بسیار کم! این بغض...
* * *
مانده ام...در پی راهی٬بیراهی٬که تنها به رهایی ختم شود...
شبی که گذشت٬فقط به خواب بودم و منگ٬یاد آرامش می کردم. یاد «بودن».
خیابانهای شلوغ و سکوت تو. اشک و حسرت من.
«خدایا!...خدایا برای من یه معجزه بفرست!» (۲)
کات!
۱و۲) هامون٬داریوش مهرجویی
پ.ن:جدا حالم بده ها!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 8:51  توسط هامون
