تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - غم نان

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

غم نان

داخلی - شب - پیتزا پنتری

 

(شخصیتها:«کسی که سمند ال ایکس دوست دارد» ٬ «عکاسباشی» ٬«معتمد به نفس»٬ « سرچرخان» ٬ « نودوهشت تا بچه» و «هامون». هرکدام از این عزیزان با حرف آغازین نامشان شناخته می شوند.)

 

م: آقا این چیپسش اصلا تند نیست.

ن:من که دارم می سوزم.

ع:اون بخاطر «تاکو واینچیدیلا» ست.

س:(رو به ه )به نظرت اون مرده که آستین کوتاه مغز پسته ای پوشیده٬چهل سالش میشه؟

ه: آره.

س:اون وقت اون یکی٬دوست دخترشه؟

ه: خب آره.

س(پس از دمی سکوت):دختره چقدر زشته!

م:بچه ها زود بخورین من باید برم خونه! سگم پریود شده باید براش «آلویز» بخرم!

ع٬در گوش م چیزی می گوید.

م:نه. بدردش نمی خوره.

موبایل ن برای هزاروپنجمین بار زنگ می خورد.

ک(رو به ه) :چرا از غذات به منم نمی دی؟

ن(با موبایل حرف می زند):آخ « درخت » جون بخدا شرمنده م. فکر کردم دیگه نمیاین کافه. «حاج چیمه ای» چطوره؟(مکث) نه. ما داریم شام می خوریم.

م:آقا! کی فردا میاد بریم نمایشگاه عکس خانم «نیاکان»؟

ه:خیلی بی ادبی!

س(رو به م):مانتوی اون دختره رو ببین!

ع (می اندیشد): اون تکنیکهای عکاسی از کجا به ذهنش رسیده بود؟ چه بعدی داشتن عکسا !

ن٬ با آرنج٬به شانه ی ع می کوبد.

ن:دارم می میرم. خیلی تنده!

ک: خب بقیه شو نخور! بیا غذاهامونو عوض کنیم!

ن:تو که غذات تموم شده!!

ه می خندد.

م:کسی رو سراغ ندارین بیاد تو دفتر ما٬پشتک و بالانس بزنه٬ماچ هم بده؟ ماهی چهل و سه هزار تومن بهش حقوق میدیم. پنج صبح تا نه و نیم شب.

ه: میخوای من بیام؟

م:نه. تو کمرت زیادی باریکه!

س(رو به زنی چهل و شش ساله در میز پشتی):من شما رو توی یه پارتی ندیدم؟

موبایل ن دوباره زنگ می خورد. ک برمی دارد.

ک: الو. سلام «حاج چیمه ای»! خوبی؟ چرا اینقدر دمقی؟...نه. «ن» رفته دستشویی. (می خندد) آره. بالاخره دوستان از هم تاثیرپذیرن.

م:حتی درمورد اعتیاد وافر به دبلیو سی.

ه(رو به م) : شرکت شما توی دبلیو سی هم ال سی دی نصب می کنه؟

م:نه. (به س اشاره می کند) اما اینا نصب می کنن.

س با موبایلش شماره می گیرد.

س:الو٬سلام! ببخشید میخواستم ببینم اتاق یه تخته دارین؟...چی؟...ا...«حاج چیمه ای»! تویی؟... حتما خط رو خط شده! نه. «ن» هنوز از دستشویی نیومده.

ع (رو به ه): چرا دستاتو بردی زیر میز؟

ن و ک می خندند.

م (رو به ع):وای!من هنوز تو کف عکسای امروزم.

ع: کدومشون؟

م: کلی گفتم...

گارسون با یک دوربین پای میز می آید. صورتحساب را روی میز می گذارد.

گارسون(رو به عزیزان): حاضرین؟ یک...دو... (چلیک)

                                    *                               *                                    *

چقدر زود می گذرد! عکس را که نگاه می کنم٬دهان باز «م » را می بینم و بخاطر می آورم: همه رو به دوربین بودند که چشم « م » به صورتحساب افتاد و با تعجب گفت:« چهارهزار و هشتصد تومن؟» و گارسون عکس گرفت.

 

«جان مرا اما تسلایی مقدر نیست:

به غیاب دردناک تو سلطان شکسته ی کهکشانها خواهم اندیشید که

به افسون پلیدی از پای درآمدی.

و رد انگشتانت را

برتن نومید خویش

در خاطره یی گریان

جست و جو

خواهم کرد.» (۱)

 

کات!

۱) شاملوی جاودانه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:3  توسط هامون