برویم سینما!
یک قیچی برمی دارم. یقه ی پیرهن سفید را شکاف می دهم. در صفحه ی تلویزیون٬چهره ی کسانی نمایش داده می شود که برای اینهمه انسان تصمیم می گیرند. «گوشی» ها را برگوش می نهند تا حرف همدیگر را دریابند...عده ای دیگر٬پرچم می سوزانند...
* * *
فراموشی یا بی خیالی٬نمی دانم. تنها چیزی که دایم این ذهن و تنهایی ست٬موهبت های نوظهور است. آدمیانی که آمدند. نه٬نیامدند. من٬سویشان رفتم...
* * *
در نزدیکی و درنگ٬مرگ نهفته. که ای کاش هجرت و تعجیلی درکار می بود از برای سامان و تسکین!... من٬تنها شده ام. که بوده ام از ازل٬ولیک باور احوال امروز سخت است و من ـ پر از باور ـ نشسته ام به انتظار کسی و چیزی که هیچگاه نمی رسد.
شکاف پیرهن سفید را می دوزم. تلویزیون را خاموش می کنم. « من رفتم. خداحافظ!»
* * *
«ترو خدا از خر شیطون پیاده شین!...زندگیه دیگه.»
حرف می زنند. من٬یاد ناله ها می افتم. یاد آنهمه سکوت٬که پاسخ من بود بر نامحرمان...برویم دیگر!
کات!
