هایکو
«چه سعادتی ست/وقتیکه برف می بارد/ دانستن این که تن پرنده ها گرم است!»
این را گفت و بلند شد.
ـ کجا؟
: باید یه خورده قدم بزنم.
ـ سیگارتو نمی بری؟
:دو تا بیشتر نداره. باشه برای تو!
ـ مطمئنی حالت خوبه؟
: ...
ـ یهو٬هر دو کارت رو از دست دادی. تا حد توانم٬درکت می کنم. رفتارت٬مث چند سال پیش شده. نمی خوای به دکترت بگی؟
:اگه نمی خوای برم٬چرا آسمون - ریسمون به هم می بافی؟
ـ ...
: ناراحت شدی؟
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 16:30  توسط هامون
|
