پابرهنه ها
کابوس می بینم...در پی یکی منجی٬می گریم و می دانم این ابتدا٬خود همیشه است. خود فرورفتن. خود مرگ در سایه ی زندگی.
کابوس می بینم. می دوم و جنجال را تاب نمی آورم...کابوس. کابوس...درد و درد و درد٬من ام. نجاتم دهید!
-------------------------------
این راه آمده به نادانی را تاکجا می باید پیش بروم؟...چرا چشمانت را می بندی؟ آخر٬اکنون هنگامه ی آرام و خواب است؟...اینک٬آغاز خروشی نهان ببین که: واقفی بر من. بر من و آنهمه صبر که تمام شد و حالا...
--------------------------------
کابوس٬رهایم نمی کند.
«خرم آنروز کزین منزل ویران بروم...»
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:54  توسط هامون
