تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - تی تی

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

تی تی

چهار بامداد. همه به آرام اند و یگانه همراه٬سگی ست با اندامی کوچک که در بستر٬آمدوشد دارد. پاهایم را جمع می کنم تا او ـ که در انتهای بسترم آرمیده ـ بیدار نشود.

آفتاب٬برمی آید.

«نفس برآمد و کام از تو برنمی آید        فغان که بخت من از خواب برنمی آید»

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 8:42  توسط هامون