تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - همه بیاین نزدیک ریل!

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

همه بیاین نزدیک ریل!

...و تو این روز را به خاطر نداشتی. من نیز بی نشان آن ٬گذشتم...همین که سوگ٬عیان نمی شود و قلب - زخمی به جان است٬جای امید دارد. بر توان. توان نهفتن و نگفتن...تو اشک را شکوه می کنی که: "از ضعف است" و شایسته نمی بینی تماشای چشمان نمناک یکی مرد را...با هم ایم و راه هم             می رویم و تک٬نمی توانیم. بی فریاد ایم و ویران ایم و آشفته ذهن...تو٬حدیث این بیقراری دریاب که باید بمانم و بیارامم. که بانگ "هان! نستوه باش!" ٬کنون کارساز نیست...

چرا تاوان اشتباههای بزرگ٬بر دوش ماست؟ ما٬به چه محکوم ایم؟...

بنویس! بنویس و تشنه ی خواب و گریه٬درس مجال بیاموز! صبری که روای خویش می داری و افسوس چه تهی می روی! دور نشو! آزاری دیگر٬زخمی دیگر٬نزدیک است.

 

کات!

پ.ن: عجب! پس اکران "سنتوری" ٬هنوز...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:8  توسط هامون