تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - پیکاسو که مرد، یه چیزی رو زمزمه میکرد...یه اسمی...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

پیکاسو که مرد، یه چیزی رو زمزمه میکرد...یه اسمی...

سردرد عذاب دهنده و اعصابی که این روزها حتما پزشک و دارو می طلبد...تنها٬مانده بود یکی از هزارانی که ـ راحت ـ تنهایی ام را برهم می زنند و ـ گاه و بیگاه ـ مزاحم می شوند...

با تماشای " مودیلیانی" آشفته و داغ٬به بستر می روم...خواب٬خوب است... چرا که در خفتن ٬ترا شریک و همراه نیست...

 

کات!

پ.ن: تو هم یک نفر را یافته ای و هی تصویرش را برایمان نمایش می دهی... برش دار! یار فرنگ رفته ی ما٬شباهتهایی داشت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 8:18  توسط هامون