هذیان
در چشمت می نگرم و پوست می گیرم هلویی سپید به رنگ چهر " کیت بلانشت" را...می دوی و نمی دوم و نگاه می کنم و عاشق می شوم برتو و حالم خوب نمی شود از برای زمینی که شش دانگ٬ از آن تو شد. می ایستی و نمی ایستم و برخورد من و دیوار سنگی٬گوشی می پیچاند:" به کسی نگو جای "چهارسو" به " گلریز" آمده ای!" می خندم و می گریی و هوس بستنی "منصور" را نبرده به گور٬بدل می سازی به "آیس پک" جانانه. که: منصور که "شکوه" را "فروغ" می خواند٬دیگر شیرین نیست. بیا برویم!
* * *
دیگری را می لیسد که: طعمت٬ "نانسی" پسندان را نشاید! و در اتاق (نه! نگو!...گو کوبه! خرابه)٬ صدایش٬آوار گوش کر است:" کجای رفتار این زن و حس گهش٬قابل درک است؟" (ر.ک فیلم سرگرم کننده ی "یادداشتهای یک رسوایی" )
* * *
بترکون! بترکون ضبط و "محسن نامجو" و دختر کوچه پس کوچه های "اوین" و بکلاس(۱) ! من٬ عقب عقب٬ هوس پرتگاه و خدا٬قسم نخورم رفتنی ام. چه جاده٬چه ایست٬چه...
کات!
پ.ن: بکلاس: کلاس بذار!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:11  توسط هامون
