تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - یک روز سر زلف بلوندت /چینم /بحر دل مسکینم...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

یک روز سر زلف بلوندت /چینم /بحر دل مسکینم...

چندی ست که " محسن نامجو" ـ خواننده و نوازنده ی شدیدا نامتعارف ـ با گونه ی خاص موسیقایی خود٬ گروهی را (که نمی دانم چه نامی بر آنها بگذارم.) به کارهای خود علاقمند و ـ حتی ـ شیفته کرده است. این را از آن جهت می گویم که هستند افرادی ـ چون حقیر ـ که دیوانه وار و پی در پی به کارهایش گوش می سپارند. غریب اینکه من٬ پس این ترانه ها ٬دچار حال و بغضی ـ گاه ویران کننده ـ می گردم...

این گوش و دل سپردن های بی وقفه٬حسی ایجاد می کند:" لذت بردن از کارهای نامجو٬به یک تب می ماند."

کم نبوده اند آثار ساخته شده (در موسیقی) که در یک بازه٬ عده ی بسیار را جلب خود کرده اند. زمانی می گذرد. کارهای خانه کرده در دل شنونده٬از خاطر نمی روند. اما حضورشان عجیب کمرنگ می شود. مثال٬ بسیار است.

مهم اینکه٬اکثر شنوندگان "نامجو" دچار حس و گونه ی لذتی متفاوت می باشند. چه٬ ارتباط برقرارکردن با کارهای او٬ در حال و هوای همگان نمی گنجد. این قشر بی نام٬ دارای خصیصه ای به نام "سخت گیری" می باشند. از اینرو٬تنها می توان آرزو داشت "محسن نامجو" در کارهای آتی خود دچار پسرفت و ـ حتی ـ درجازدن نشود. که آنگاه٬من و ما سردخواهیم شد.

حیف است که این موسیقی و فریاد٬بادی درگذر را بماند! لااقل٬باشد تا چون نسیمی ـ آرام آرام ـ بگذرد... که اگر نگذرد٬دیگر آرمان است و نور علی نور.

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط هامون