یک روز سر زلف بلوندت /چینم /بحر دل مسکینم...
این گوش و دل سپردن های بی وقفه٬حسی ایجاد می کند:" لذت بردن از کارهای نامجو٬به یک تب می ماند."
کم نبوده اند آثار ساخته شده (در موسیقی) که در یک بازه٬ عده ی بسیار را جلب خود کرده اند. زمانی می گذرد. کارهای خانه کرده در دل شنونده٬از خاطر نمی روند. اما حضورشان عجیب کمرنگ می شود. مثال٬ بسیار است.
مهم اینکه٬اکثر شنوندگان "نامجو" دچار حس و گونه ی لذتی متفاوت می باشند. چه٬ ارتباط برقرارکردن با کارهای او٬ در حال و هوای همگان نمی گنجد. این قشر بی نام٬ دارای خصیصه ای به نام "سخت گیری" می باشند. از اینرو٬تنها می توان آرزو داشت "محسن نامجو" در کارهای آتی خود دچار پسرفت و ـ حتی ـ درجازدن نشود. که آنگاه٬من و ما سردخواهیم شد.
حیف است که این موسیقی و فریاد٬بادی درگذر را بماند! لااقل٬باشد تا چون نسیمی ـ آرام آرام ـ بگذرد... که اگر نگذرد٬دیگر آرمان است و نور علی نور.
کات!