تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - رویای رام نشده

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

رویای رام نشده

گمان نمی کنم خیابان "بهشت" ٬شبی آرام تر از این جمعه را تجربه کرده باشد. " اورشلیم" می گوید: "فردا اینجا جای سوزن انداختن نیست. فقط تاکسی می بینی..."  بگذریم!

"طهمورث" پیر شده٬یا ما اشتباه می کنیم؟ شاید هم تقصیر خود اوست که نقش "قهوه چی" با آنهمه سکوت و درد نهفته در همان بی سخنی را به خود محول کرده است. او ـ که اغلب٬سرکش می نمایاند ـ مرا با تنهایی غریب خود همراه می کند.

"رویای رام نشده"٬ با یک ملودی بسیار زیبا آغاز و خاتمه می یابد که اتفاقا٬عجیب به حال و هوا و بغض داستان می آید. یاد "داریوش رفیعی"٬جاودان! (نغمه و اشک و کوه و پدر و پدر.)

در قهوه خانه ی "جنت" همه گرفتارند. ساز زن و نقاش و لات بامرام٬تا مامور نیروی انتظامی (با بازی زیبای "علی سلیمانی") ـ که آرزو می کرد آتش نشان بود تا در آن هنگامه ی تلخ٬ توان نجات "پری" از شعله ها را داشت ـ . میان "عاشقیت" ها و بی سروسامانی ها٬ "ازدواج" "تابوت عشق" خوانده می شود و "همراهی با زوج جدا شده"٬ "تابوت آبرو"...یکی به نعل می خورد٬یکی به میخ... اما ـ با همه حکایات امروزی و واگویه های نوین از عشق ـ ٬با لحظات سوخته و ازدست رفته و حسرت پی آنها طرفیم. روایت دل بر دیگری سپردن (یادتان رفته است. نه؟) و نرسیدن و شکوه کردن...و آنطرف٬زنی تنها٬که همدمش پای چوبه می رود. می خواهد ناگفته های همسرش را به یک روزنامه نگار برساند...چه غریب است این معشوقگی پس از مرگ عزیزترین کس و اینهمه شیدا و بعد هم...هه! "اتوبوس! اتوبوس!" هی! مراقب باش!

...و چه خوب که همه ماندند و رویاهاشان! که اگر می رسیدند و وصالی بود٬ دیگر عشق (این واژه و حس مهجور) را حرمت و عمری چنین نبود.

                                    *                                                         *

"رویای رام نشده" ٬حکایتی ست دوست داشتنی از ما و آنچه درماست. اما با صراحت کتمان می کنیم ٬ مگر در تنهایی و شبانه ی خویش...

 

کات!

پ.ن: به دوستی می گفتم: " وبلاگ ها را که می خوانم٬تجرد و تاهل٬ در گونه ی ابراز مهر تاثیری بسزا دارد...آنان که هنوز رهایند (شاید هم فقط می پندارند که رهایند) چنان می گویند و می سرایند و می مویند که..."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:44  توسط هامون