تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - مادر که می میرد،دیگر نمی میرد.

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

مادر که می میرد،دیگر نمی میرد.

۱) «شوکا» دیگر ارضایم نمی کند. تنها ٬در گوشه ای می نشینم.نان و پنیری می خورم. سیگاری می گیرانم و ـ مثلا ـ روزنامه می خوانم. سخن اطرافیان٬گویی نه بنیانی دارد٬نه ارزش شنیدن. می گویند و بلند ـ بلند می خندند و مرا دور می کنند. دور...تنها٬موسیقی فرانسوی کافه است که حسی شگرف در من پدید می آورد.

۲)تو٬ مهمان داشتی. از اینرو با من نیامدی و من٬بی حوصله ی این و آن٬در اندیشه و پیاده روی های جردن و گاندی و بوی خوب پارچه٬گم بودم.

۳)گفتم:«اگر شرایط مالی می آزاردت٬به دیگران این منزل «آرامش» هدیه کن! آرامش.» (فیلمی از هامون با شرکت دکتر مجد!)

۴)دقایقی تا سه ی بامداد مانده. جدا خسته ام. گفت:«اگر دیگربار به هیجده سالگی بازگردم٬ هیچ اندیشه ای در باب تاهل به فکر راه نخواهم داد.»

 

کات!

پ.ن: در خرقان ـ چند کیلومتری شهرستان شاهرود ـ «ابوالحسن» جاودان  ـ به حقیقت ـ آرمیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:49  توسط هامون  |