خیس
دلم می سوزد٬برای تو و من...اصلا٬وعده این نبود. "کندوی کوهستان ها" کجا٬شعر خواجه ی شیراز کجا.
شب پیش٬آندم که در "تالاو وحدت" قطره اشکی سرید٬یاد تو و من افتادم. یاد تنهایی مان. "مجید انتظامی" که حسش٬حسم را به بازی گرفته بود٬مرا برد به سالهایی که ترا نمی شناختم. به روزگاری که نه بودی و نه من...تو٬با آن دامن کوتاه٬لبخندی سفید تحویل عکاس می دادی و من در گیرودار انتخاب راه٬ ناگزیر. گرفتار(چون هنوز)...
دیوانه ی دوست داشتنی! کسب و کار من٬درد است و خودخوری...همراه٬نمی مانی. همگریه٬ مگر...
* * *
دلم می سوزد...بپر! بپر! خنکای آب٬مرهم تنت خواهد بود. رها کن این لبخند مصنوعی را! رها کن مادر را! بپر!...
«چرا تو هلم نمیدی؟...»
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:25  توسط هامون
