بشمر!...صفر، تا خواب
از آن روزهاست که کاش فقط آفتاب بود و باران٬یادم نمی انداخت خاموشی اتاق را!...می لرزم و بغض می کنم(چرا برای شما می گویم؟مگر می فهمید؟...مگر من دغدغه های قرن بیست و یکمی شما را می فهمم؟ مگر تعابیر آبکی تان از عشق٬به خرجم می رود؟).
هه! یادم آمد:پاییز آمده...باز٬بازی. باز٬ تب...
هی! سردم است...
«بلند شو چشماتو بشور! خیلی ضایعه آدم سرکار...»
هه! پاییز آمده. غربت دیارم که اینست٬واوا بر بلاد کفر! هه!...
نگفته بودمت از این قرابت میان من و گلوله٬گزیری نیست؟ حالا هی چاره بجویم و بی ثمر٬بازگردم به سرما...به خدا...
* * *
خدایا!...آب می شوم. تک می شوم...زندگی٬مگر تکلیف است؟...جورش٬به دیده ی منت! اما آدمیان٬ بمانند برای هم. برای تیرگی.
«بیا...اینم که رفت. یه خورده گریه کن حالا!»
از آن روزهاست که...که چه؟...که نفس٬...(ولش کن!)
کنون٬جان می دهد برای آشوب!
«سیگارم کووووو؟»
* * *
چه سرد شده!
«داغون شدی رفت.»
چه سردم در پاییز! همه تان دورشوید! همنشینی اگر٬نو و تازه رسیده.
چه سرد شده!...چه...
کات!
