آقای دکتر! من بیمار ام (2)
چه صورت خوشی دارد این دل ـ دل و ندیده٬عاشقانه ها! چه حسی دارد مرگ و گپ نوشتارهای شبانه!
* * *
خوابت نمی آید. اما می گذارم که بخوابی. به رنج٬به ذات. می گذارم فراتر از هجده سالگی ٬در اوج لجاجت و منشهای کودکانه ات٬به پاکی بنشینی...
«شاید که آینده از آن ما...»
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تنهایان را بگویید همه لرزش و هستی مان ٬همین خلوت بود و نبود آدمی. صادقانه زیستن و جور خفتگان در قهقهه کشیدن.
من و این دیرهنگام٬یاد می کنیم گریه های خاموش این دیار را. حسرتهای نهفته پس تپش. زمزمه های بیهوده در پی عشق.
* * *
سایبانی برسر. که ما را هنوز تاب باران پاییزی نیست. دیدگان٬خود٬بارانی اند. حدیث ابر٬باشد برای زمستان و هجرت. طاقت٬فرونشسته به های و های و غربت٬زمینی سخت می جوید از برای زدودن احساس.
پرگریه و تنها ـ تو ـ٬یاد و نجوایی کن ترانه ی زندگی را. خدا را چه دیده ای! شاید تو ماندی و...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
:اینهمه سال کجا بودی؟
- وا. یعنی تو نمیدونی؟ یه بار هم تو ایمیل بهت گفتم که "بارتندر" (Bar Tender) بودم.
:آره. می گفتی خوب "تیپ" (Tip) می گیری .
- من هشت روز ایران هستم. اگه خواستی٬باهام درتماس باش. شایدم یه کافه ای رفتیم.
:مردای کانادایی خوبن؟
- به پای احساساتیای اینجا نمیرسن...هرجوری باشن٬همون یه مدل میمونن.
:اون کافه هه اسمش چی بود که چن سال پیش با هم رفتیم؟
- نمیدونم. یادم نیست.
:یادته سیگار نمی کشیدم؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تو هم می روی:سردترم می شود...به بهانه های واهی می روی و یه عاشقانه ای ناب٬ می مانی... پاییز٬نورسیده٬به تگرگی می مانی سخت...بی رحم شده ای.
«یادت نره! فردا حتما پول رو حواله کن!»
* * *
خانه٬خوب است و ساکت. تو٬رفته ای...من نیز چنان جان ماندنم نیست...رفته یا که مانده٬از حس پاییزی ام آگاهی. از "دل می رود ز دستم" ی ناخواسته و "ترسم که اشک در غم ما پرده در شود" ی ناگزیر.
* * *
چه حکایتی شد این سالها! داستانی پررنج و لبخند٬که نشسته ایم انتهایش را تقدیری٬تصادفی رقم بزند.
«بگو بگو / که چه کارت کنم/ زگریه جویم و دل را...»
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
وااسفا بر اندیشه ی ناب تو!...پس هجر٬شاد باشم؟ این راه و انتها٬به اختیار روی داد یا به جبر؟... تو و ـ حال ـ خاطره ات٬عجیب سوزاندید!
* * *
مردمانی تمیز نیستیم. در ماهی که شهره ی ریاضت و عبادت می گردیم٬همچنان همانیم. روزه را با سرک کشیدن در احوال دیگری افطار می کنیم. عجیب٬لجن زی شده ایم! در نفس٬درنگ باید!
حال٬همین همزبانان نیز خسته ام کرده اند. حوصله تان را ندارم. پس از اینهمه مدارا اگر آشوبی کردم٬ متعجب و متعرض نگردید که...
کات!
پ.ن: پیرهنت یا که بخت؟ کدام سپید باشد؟
