تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - ترسیده بودم از عشق...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

ترسیده بودم از عشق...

چه حرفا میزنی تو! من٬هوای اینو داشتم که تو جاده٬جاده ی تاریک٬کنارت باشم و برات آواز سربدم:

"ای گنج نوشدارو/ بر خستگان گذر کن/ مرهم به دست و ما را/ مجروح می گذاری/ عمری دگر بباید بعد از وفات ما را/ کاین عمر طی نمودیم/ اندر امیدواری"

اونوقت تو میون خنده و گریه٬گیر کنی و...

و...

بذاری بری...

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:19  توسط هامون