تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - این است حال من بی تو

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

این است حال من بی تو

دخترک٬سینه بر شقایق بسته٬شاهد یکی حضور پرگریه شد و خبرش نبود دیگر نه دل می دهیم٬نه می ستانیم. پیش آمدن را طرفة العین و سلام را٬زمانی گذشت. غربتم٬به چشمش خواندم و نه به گوش. نه موی رها به بادش٬نه کمان ابروان ماهش.

«چه دندونای سفیدی داری!»

هه! سپید تنی و عریان روحی و مست نگاهی...اما٬جگر گوشه ی من٬نه به خرامانش٬که به ناسپاسی و تنهایی من٬پای برقصه نهاد.

«شراب میخوری؟»

قرمز.سرخ.کبود...به هر رنگ٬به هر مِی٬آزادی ام کو؟ مگر دیواری به سر٬سرخِ نشانت دهم یا که خزر٬ شبیه اشک٬تا که بگذاری مانیز این را بگذریم؟

«شهریار میگفت چار ماهه متارکه کردی.»

هی! نازونیاز من٬خدای نابینایی و پنهان پس پرده می بود که تلخ تر از اسپرسوی تنهایی٬می نوشیدمش و "گر بر تن من زبان شود هر مویی/یک شکر تو از هزار نتوانم کرد" ش می خواندم...چه ساده٬چه اکنونِ زن گونه ات. کجا دیدم ترا که اینقدر آشنای منی و من٬غریب تو؟

نوش تو٬بادگری. نوش من اگر گوش تو شنود و آگاه٬باز و باز٬به جلد افسون٬خواهی کرد٬ خواهی خواست رهایی و بهبود مرا.

هه! دلت می سوزد دیگر...نه؟

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:46  توسط هامون