تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - به یاد "دستفروش"

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

به یاد "دستفروش"

ره به کجا می بری؟...خوشا بر آزادی ات که خویش نمایی در "فریاد مورچه ها" یی می کند بی گناه و گم در کویر!

ما نیز آشفته ایم. در حد و مقدار "شعار" نیز نیستیم. چه٬کسی به دانسته یا ساخته هامان تحسینی روانه نکرده است.

«من نوشابه می خورم٬پس هستم» یادت هست؟ حالا آمده ای سراغ "سوسیالیسم الهی" و اروتیسم و مذهب را از طریق نابازیگرترین زن کره ی خاکی٬بر ذهن و دیده می چپانی.

                                                         *

...و نیک تر از آزادی ندیدم. با عجیب فاصله اش٬تا آزادگی. آنقدر از دموکراسی فاصله نگرفته ایم که بپذیریم:«بافتن مخمل را رها کرده٬مهمل به دست گرفته ای.»

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:43  توسط هامون