فرودگاه امام
سوزانده بر راههای سرد٬دمدمای صبح را آفتابی ام نیست و هنگام بازگشت٬هم.تو از انتظار و برانتظار خسته شو و ندران جامه ی تنهایی تا به وقتش٬بزرگسالی ات!...ذهن که مشغول آهن و سرما شود٬ لاابالی ترین ها سر به راه و سربه زیست٬درامان اند. (من٬گم شده ام.)
*
سوخت٬کم است. پس به خبر سپیده دم گوش سپار! استشمام کن و اگر نشانی از درک ندیدی٬ دشنه ای افزون بر نهان آر! که: تو که گم شده ای٬هیچ٬اینجا٬همچنان زمین است. مطلق باش و نباش! (من٬ گم شده ام.)
*
کرشمه و زنگ ساعت٬آمیخته به هم٬بیدارت می کنند:منزلی اختیارخواهی کرد روبروی باد شمال. دوایان٬همه از جنس اسکناس و تابوت. مگر تو کیستی؟ کیستی؟...(هی! روزی که من من را بیابی٬ خجلت فروگذار!)
*
چند وقت پیش٬کتابی می خواندم با صفحاتی سپید. چقدر آموختم!
کات!
پ.ن:...و تو ٬همچو مادیانی٬ می تازی ام...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:12  توسط هامون
