تا ساعتی دیگر...
میان آهن ها٬دلم می رود با "بگو ـ بگو". کجایی تا بگیرانمت؟ که چون نشئه ای ام اکنون. بی سیگار. بی طلوع...بیا و بفشار تن و روح من٬برآمدگی های تنت را.
به جای آنهمه گریز...
(نمی گذارندم به سکوت.)
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 21:8  توسط هامون