پرند
دلتنگت نیستم. دلتنگم نباش!...خوشا همین بی خبری! چنان حدیث عاشقانه ها به این باد سپارم. چنان شبگریه را به لبخند و تماشای رنج آدمی٬وانهم. چنان فراموش کنم اصل را و اصلی نو بیافرینم...
هی! ترا یکی نشانی غریب می دهم ازبرای تماشایم. مسافری اگر روانه کردی٬دیدارم به همین نزدیکی ست. نه از شب می هراسم٬نه زوزه و زمزمه. تنها و تنها٬از عشق می ترسانمت. ـ و اگر توانی بود ـ می رهانمت.
خوشا بر طالعت که مخاطب نوشته ای چنین گشته ای!! دیگر پیغامی بی جواب روانه ات نمی کنم: «امروز پی در پی٬سیگار می گیرانم.»
*
فرشته که نبوده ای. موها و انگشتان را به زمینی ترین صورت ممکن٬آراسته کن! اینجا٬شیطنت باد شمال است و رویای بازی گیسوانت. با لبی سرد٬گناه را می آمیزم و تو٬بی هوش. من٬خراب. ویران. به طلب شهد بیا و طلب شرم مرا به پا کن! دستم را بگیر! شعری بخوان! افسانه ای غربی بازگو کن!
*
من زنی را دیدم...
کات!