دریغا شیراهنکوه مردا که تو بودی!
های! های! یادت بخیر٬بامداد! خداوندگار شعر و اندیشه ی من و ما.
شش سال...شش سال...و فریاد! و نغمه های «هرکسی از ظن خود شد یار من» در امامزاده طاهر. نشان به آن نشان٬هنوز می خوانیم ات. می بلعیم ات.
«آی عشق! آی عشق...»
شش سال...بر مزاری که سنگ ندارد. هه! ترا٬چه نیاز به آرامگه جسم؟
«هراس من باری...»
می خوانم و می گریم. کجایی بامداد؟
«بودن به از نبود شدن» نه! نه! بخدا٬نه...
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:50  توسط هامون
|
