تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - اعتراف

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

اعتراف

چه سخت است برراهی که ترا به آرامش می رساند آگاه باشی و بیراه بروی! و هی ویرانی و حیرانی را کش بدهی٬که چه؟...که یا از خود خجالت می کشم ٬یا که بهای زیستن می پردازم.

                                                     *

امروز٬بی بنیه ام. راننده در ماشین خوابیده. خود را گرم می کنم...آخر چه چیز را می خواهم به خود ثابت کنم؟ درد من کجاست؟

                                                    *

خدایا! این چند سال را ساده تر بر من بگذران! فقط یک چیز٬یک چیز می خواهم:من٬راه خود خوب می شناسم. جسارتی بده تا با اینهمه عذابهای زمینی٬خود را گرفتار آن سازم و بس!نیرویی بده از برای بریدن٬جستن٬فریادکردن...نشان به آن نشان که ده سال٬رفت. این و آن تمجید کردند و من فرورفتم... خدایا! خسته ام. خسته..."دولا دولا"٬سوار بر شتری پرکینه٬به انتظار معجزه ام؟...آه که اگر این تعهدات نکبت بار نمی بود!(تمام تعهدات زمینی بوی گند می دهند. مگر یکی دوستی و همراهی به اختیار.) آه که اگر باری از این ذهن مغشوش برداشته می شد!...

چقدر تنهایم! چقدر تن به حقیقت و ذهن٬به رویاست!...انتهای اینهمه آمدوشد٬مبارزه ای نابرابر با ذات٬ روح٬فکر...خدااااااااااااااا !

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:53  توسط هامون