تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - باد درگوشم می پیچد

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

باد درگوشم می پیچد

سلام!

سراغی که نمی گیری. اما من ات خبر می رسانم از بی خبری و جنون. نشان ات می دهم از یکی گم کرده ی هویت...می دانی! اینجا دل و دستم می لرزد برای گریز. اما نمی دانم به کجا.

در آستانه ی بیست و هشت سالگی٬انگار فرصتی برای تجربه نیست. می خواهم با باد بگریم و نمی توانم. زخمه ی سازی٬زمزمه ای مگر به خود آوردم از این پریشان حالی. چه کنم؟ چه کنم تا این دردهای زمینی رهایم کنند و بگذرند و بگذارندم برای درد خویش؟...چرا اینجایم؟ چرا اینگونه؟...امان از تقدیری که اینقدر خوار تغییرش هستم! که اگر نمود اینهمه نوشته در دقیقه ای جسارت می بود٬کنون از آن خویش بودم.

                                                            *

سراغی که نمی گیری. شاید بی حوصله ی این نغمه ها شده ای. شاید باز دورت شلوغ است و تو هم٬ نیازی به شنیدن و ـ بیشتر ـ شنیده شدن نداری.

باز بغضم می گیرد. انباردار "مته" می خواهد و می گویمش اگر یافت٬به جراحی عصب و اندیشه ام دست یازد. ترا توان زندگی و ـ حتا ـ مرگ بخشیدن نبود. هرچند بزرگترین راهنما برای نیستی تدریجی هستی...و من ـ سنگ صبور آدمیان ـ چقدر ویران می شوم از این رفتار پلشت: هرگاه درد و نیازتان افتد٬ سراغی می گیرید و به آرام و شادی٬پذیرای کس نیستید.

خدایا! محکمه ات کجاست؟ من٬شاکی ام. پرگله...

                                                           *

ـ اینا نمی خوان به ما پول بدن؟

:نه..."امید علی"! یه راه بهت پیشنهاد می کنم ٬راحت می شی...برو خودکشی کن!

- جراتشو ندارم!

:بیا بریم بالای اون ساختمون کنار توربینا. اول تو بپر!

                                                             *

خنده ام می گیرد ازاین نابازیگران.

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:33  توسط هامون