بیابان
های! بر همین آستان٬بنشین و بنشان و بنوشان این زخم ـ لب های سرد و بی آتش را. که هُرم٬نه از نگاه٬که از دو میوه ی نارسی ست نشسته بر تن...یمین و یسار فراموشم شد بدان هنگامه. بدان تماشا. هنوز هم که نیامده ای تا به ادراک همنوایی خاشاک و زنانگی برسی...
(این نوشته ناتمام ماند.)
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 22:5  توسط هامون
