بگو - بگو که چه کارت کنم...
*
آنقدر هوش بر پیکره گذشت٬که بدرقه ی این روشنی٬این آفتاب را ازخاطربردم.
کدام "بهار"؟ کدام "ارغوان"؟ راه خود ـ بی نگاهی به پشت سر و این مسافت دور و شبانه های قریب ـ برو و بدان که دلتنگی٬یکی بختک را مانَد٬ماسیده بر دل.
*
هی! ما٬دل می داریم بر افسانه و راهی که اقیانوسش می گذشت.ترا به جان نمی پذیریم. اعماق٬تهی ست از تو. حال٬خواه "لیلی" باش و بمان! خواه٬افسونی کن و برو! من٬آنقدر خسته ام که قهقهه ای تنها٬ نثار عاشقانه ها خواهم کرد...اینها٬نه از بهر آینده ی لجن گون٬که از بلوغ عقل است!
*
حضور همه تان٬به تردید است. اشکم٬جاری این بیابان. این سرما...نه! بی حرمتی نکرده اید. من٬نیز... ولیک سایه ی اجبار و غم٬سیلی پرسوزی ست از ناکجای آشنا...
حال٬پیش بیایید! به چای و سیگار و جانماز٬میزبانی درخور خواهم بود. ناسپاسی ای نیز به چهر نخواهید دید...که کجاست آن شور٬تا فریاد نهان بر سرتان بشوراند؟
*
دوستتان می داشتم به دل! چون منی چون میان آدمی نیافته بودید٬زهی ریشخند و ناسپاسی!... بگذرید! دلم٬پر است!
کات!