تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - سیسران

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

سیسران

کودک بودم. کودک تو. بازیچه ی تو. تو٬هیچ ام رهایی نمی دادی. تنها٬هر "چند سال یک نگاهی"٬ کلامی به سحر می راندی و می خواندی ام به خود٬از ناکجا...کودک بودم. پند نمی گرفتم و باز پیش می آمدم. هراس و احترام٬ملغمه ای پلشت می شدند روبرویت. ساکن دل بودی و ساکن٬تن خواهم بود. "اشتیاق" از جنس زمین که باشد٬تو هم سرکش ترین روسپیان را ناصح خواهی بود.

خام نشانی ای که کنون راهی تا منزلم ندارد٬خام قهوه و سیگار تو٬چندمین مرتبه بود که نیست می شدم؟ حالا باز٬شیاطین از وصل می سرایند و من٬کودک ام. دریغ از بی چشمی و ایثار! که "مجنون"٬ مجنون نبود. یکی دیوانه ی غافل و خفته بر استهزای عشق می بود.

کاش پاسخ نامه ام نرسد و بیش از پیش ترا برانم! که یکبار٬ چون سرد نوایی به حضورت روانه کردم٬ حدیث کنجکاوی ات ـ بعدها ـ شنیدم...چرا اینگونه ای؟ اینهمه سال و ماه که به جان و درد می خواندمت٬ کجا بودی؟ اینهمه مرگ و اشک که سرور نازنین نازت می کردم٬از چه٬ بی توجه بودی؟

خدایا! در کدامین زمان سیر می کنم؟ همه وجودم٬همه اکنونم٬رویای سالهایی ست رفته٬ پی فغان... زخمی از هرگوشه ی ناپیدا فرود می آید و مرا از اندیشه نصیبی نیست. نشانش٬همین برگها و صفحات تکراری. نشانش٬همین بلوغ دیررس و نارس. نشانش این:هرکه عدوی دل بود٬بیشتر بر آن بماند...

وای که بزنمت عق! وای که "آلزایمر" ات بگیرم!

                                                        *

گریه ام می گیرد...

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 21:19  توسط هامون