سیسران
خام نشانی ای که کنون راهی تا منزلم ندارد٬خام قهوه و سیگار تو٬چندمین مرتبه بود که نیست می شدم؟ حالا باز٬شیاطین از وصل می سرایند و من٬کودک ام. دریغ از بی چشمی و ایثار! که "مجنون"٬ مجنون نبود. یکی دیوانه ی غافل و خفته بر استهزای عشق می بود.
کاش پاسخ نامه ام نرسد و بیش از پیش ترا برانم! که یکبار٬ چون سرد نوایی به حضورت روانه کردم٬ حدیث کنجکاوی ات ـ بعدها ـ شنیدم...چرا اینگونه ای؟ اینهمه سال و ماه که به جان و درد می خواندمت٬ کجا بودی؟ اینهمه مرگ و اشک که سرور نازنین نازت می کردم٬از چه٬ بی توجه بودی؟
خدایا! در کدامین زمان سیر می کنم؟ همه وجودم٬همه اکنونم٬رویای سالهایی ست رفته٬ پی فغان... زخمی از هرگوشه ی ناپیدا فرود می آید و مرا از اندیشه نصیبی نیست. نشانش٬همین برگها و صفحات تکراری. نشانش٬همین بلوغ دیررس و نارس. نشانش این:هرکه عدوی دل بود٬بیشتر بر آن بماند...
وای که بزنمت عق! وای که "آلزایمر" ات بگیرم!
*
گریه ام می گیرد...
کات!