بازی هورمونها (2)
های٬دختر! دختر! در باد ات می نهم اینچنین که تماشا٬پر از بغض٬کنایه ی خدایم بر دل است.
«درگذر زما !»
ترقوه٬پوشیده از سپید پوستی و نوش گلوگاهی...(مرا خرده مگیر!)قدم ها را کند کن! سایه از ما می بَری و کلام بر جانم٬خشک...گویی از ما می بُری و در بُرِ شهر٬گم شدنت را شادمان ای.
*
دخترک٬می خندد به عرش و فردای تیره گونش٬من٬راهی محکمه ام. شور بی حد٬از آن حالای او. غم و آغوش٬از آن فردای من!(مرا خرده مگیر!)
*
- چرا اینقدر تند میری؟
:میخوام زودتر ازت خلاص شم.
*
دخترک٬ناشناسِ بغض٬پهلو به پهلوی یکی غریبه٬زلف و تن به یمن اکنونی خوش می سپارد. می سپارد...غمگنانه التماسش به شبی برفی٬پرسوزتر از هرچه سرما٬شاید و باید از عقل می زداید.
*
- آتیش منی تو٬بخدا !
:لوس نشو! مانتوتو بپوش٬بریم!
*
دخترک٬رقصنده در بی غمی٬هستی ام به رنگ گیسوانش٬رنگ آسمان می بوسد و چه می داند از اندوه؟...برایم واژه ای آفرید: فاصله. فاصله ی شرعی. که من اش٬آگاه تر از او٬هراسی ازdead line نیز نبود.
*
- اوهو!
:کوفت! تو به هیچی ایمان نداری.
*
خواب می دیدم در جاده ای بی نور٬راه بر فاصله ام بست و نمی دانستم حد دیوانگی اش را...خواندندم به غسل و من٬راه توبه ام رفتم. های٬دختر! چشمم٬بی سو. عشقم٬ بی راه. راهم٬ بی تو.
«مرا مگذار و مگذر...»
کات!
