تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - سنگ ریزه های سرد

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

سنگ ریزه های سرد

روح سرخ٬تاب هیچ ندارد و تن٬اهل مداراست...دوری٬ازآنرو مشتاقانه سر می رسد که دیگر٬زمانی و توانی برای هیچ دیداری نیست. روزگار و اینهمه فرصتش٬پی در پی از کف می روند. ما می مانیم و دغدغه ی زیاده خواهی و معاش. که اینهمه تقلا٬برای کدامین سپیدی؟ کدامین لبخند بی بازگشت؟... ما٬دور شده ایم. چرا که می خواستیم زندگی کنیم. راه درد ببندیم و نیستی٬اینگونه گریبان گرفت...

از اینجای ام ببرید!

 

کات!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 19:3  توسط هامون