بخند! بخند!
*
می خندی. نه از ته دل. که نفسی برای همراهی نداری...بالای سرت می ایستم و بی صدا٬ می گریم. کسی می دود. هل می دهد مرا. به دیوار کوبیده می شوم. نگاهت می کنم. به خدا حالت خوب است! افسوس که دغدغه ی اکنونت را نمی دانم! دیگر بر آن ذهن خسته٬چه می گذرد؟
*
- اون کاور رو بیارین!...کی اجازه داد این خانم بره تو اون اتاق؟ اه !...
*
هه! دیدی؟ دیدی بعد از آنهمه فریاد٬تو هم خوانده شدی؟ تو هم رام شدی...چه لبخندی! چرا به بیداری و همراهی مان٬حسرت چنین لبخندی بر جانم ماند؟
*
- خب...خب٬یادداشت کن! "بیست و هشت ساله. موی مشکی. چشمها قهوه ای. وزن حدود نود..."
*
ناراحتم که خوشحالی...
کات!
پ.ن:جدا نمیدونم چرا موقع نوشتن متن٬حالم اینقدر ناجور بود؟
