پس عینک و اسفند
سردم است. باران می آید. تو خوابیده ای و پرهراسِ نگاهت من٬پابه پای تماشا بی تابی می کنم. عشقی٬ میان نیست. اما "دوستت دارم"ی هست و بوسه بر چشمها٬که اگر هشیار می شدی می دیدی ام٬دیگر گذرم به منزلت نمی افتاد...سردم است. نه گرمایت را می طلبم٬نه نوشته های نمی دانم به کجا مدفونت. تنها٬ بخواب و بگذار حرف بزنم و شیطنت٬باشد برای زمانی که بی کس بودم و کسان ترا نیز به خاطر نیاورم.
پس و پیش همه چیز٬دل گریان من است...میان صحنه٬دستانت را می گیرم و نقشی می آفرینمت بی مثال...سکوت می کنی به مهر. "وای بر من٬برادر! حس تو٬آبی ست. و لیک٬بر من تیره می نماید."
می گریم و عاشق نمی شوم و دوستت دارم و صدایت نمی زنم...اینگونه آغوشت٬نه!
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:47  توسط هامون