من و دوربین،کجا بودیم؟
نشئه ی شوری ناب(چون طلب مرگ) می رانی و می کوبی و خرد می شوی. جراحت٬چقدر به چهره ات می آید! خون٬ می ماسد و تو در رویایی تلخ٬ باز ـ زاده می شوی.
*
...می دانی؟ اطرافت٬بیش از حد شلوغ است...و این ظاهر٬نا خوانِ دغدغه ها و هنجارهای ناهنجارِ توست.
"حالا ببینا/ نمیذارن مث سگ کنار تو زندگی کنم..." نه. حکایت٬جز این است. حدیثِ همان مصلحی ست که اندیشه های آرمانی اش او را تا بدینجا ـ گنداب خوش لعاب ـ رساند.
*
تو٬زنده ای. برآمدن و فرورفتن نفس٬از حرکت "..." هویداست. تو ٬زنده ای...به کناری بنشین! از سرمای خدا بچش!...زندگی٬همه چیز است. مگر آنچه ما طلب می کردیم...شکوه نکن!
*
نیامیز٬پیش از حادثه!
کات!
پ.ن:می گفت:" عاشق عاشقی کردن ام!"
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 13:35  توسط هامون
