بودن،به از نبود شدن؟
آی٬زندگی! زندگی! لبریزِ رنجهای آشنایت٬من٬می فشاری ام. می رمانی ام. می ستانی ام هست و نیست. پسِ هر آرام٬نوای غمگساری سرمی دهی و من٬ناگزیر. که ای بسا مایل به ادامه ام...آی زندگی! می بَری ام به هرکجا. سوی من به هرکجا٬مگر آنجا که دیار توست...خجلت زده ام به برِ انکه چنان بر طبل مرگش کوبیدم و تازیدم و ریشخندی نثار کردم...این سرورِ زودگذر که روایم می داری٬به شبانه ای و اشکی فرومی غلتد در حقیقتی که تویی. به همه نشانی٬که تویی.
مرا امید و توان یاری جستن از تو نیست. فریاد نیز٬عجب بی حاصل! گدازِ هرچه جانانه٬نشسته بر جانت٬ هنوز گوش به من و ما نمی سپاری.
آی زندگی! بیزارم مکن!
کات!
پ.ن:در فاصله ی ده روز٬دو بار تماشا و شنیدن نوای حزین و دوست داشتنی "سالار عقیلی"٬مایه ی روشنی ست!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:47  توسط هامون
