فلسطین جنوبی
بر شیشه ی ماشین می کوبی. بغض که می کنی٬انگار دنیا را به من می دهند:پسِ آن خشونت و تلخی٬یگانه ثانیه های عطوفت و زنانگی ات را می بلعم...بر شیشه ی ماشین می کوبی. در را باز می کنم. آشفته ی باران٬نگاهم می کنی و سر می دهی هرچه گریه و افسانه ی ناب را...من دوستت می دارم. اما نه از جنس نمایش. که از جنس حقیقتی دور. از اینرو تو ـ ناباورِ دیروز و همیشه ـ به شک در من می نگری و عاشقانه های روزگار نزدیک را طلب می کنی...نگاهت با من حرف می زند. دستان معصومت٬ وامی دارندم به دل ـ دل زمانه ای که من بودم و تو و بلوایی در سکوت.
راه می افتم. سیگاری می گیرانی و بیش از سالهای سقف و اعتراض٬دوستم می داری...گرسنه هستی. نیز٬ می خواهی برایت شعری٬آوازی بخوانم. درجه ی بخاری را بالا می بری. پاها را به هم می چسبانی. موهای خیسِ مانده بر صورت را کنار می زنی. پک٬بر من...
*
مرا منزلی نیست. دعوتی نیز نمی پذیرم. حتا اگر شیشه ها را خرد خرد کنی...تو از من بودی. نبودنت٬ شیفته ترم خواهد کرد...هه!
*
...وعده گاهِ شبانه های آشنا٬نشان داغ است. نه دوباره زیستن و ...
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:39  توسط هامون